هرلحظه داریم گم میشیم ...

خرید بک لینک

بستنی رو خوردیم و اومدیم بیرون ، دیدم شب شده و خیابون تاریکه

یه نفر هم شغلش داشت کارشو میکرد و من زل زده بودم بهش !

با دقت با تموم وجودم با خوده خود قلبم داشتم میدیدم:)

یکم بعدترش یادم اومد که رفته بودیم سینما و هیچکس

به جز ما ۳تا نبود ، اما پسره گفت با یک نفر هم فیلم پخش میشه.

بعد ما ترسیده بودیم و اومده بودیم بیرون ...

تازه گفته بود اومدید فیلم ببینید ؟؟؟ :/

اون طرف خیابون هم که داشتیم راه میرفتیم متوجه شدم

یه اقایی داره دنبالمون تند تند قدم برمیداره ، به مریم و زهرا

گفتم یکم تندتر راه برید ، با زیاد شدن سرعت ما ، اونم ژست

دویدن گرفت . تنها چیزی ک در دسترس بود یه مغازه ی بستنی

فروشی کوچیک و ساده بود !!!

و ما بودیم و هویج بستنی به شکل توفیق اجباری .

#ترس ک یادم رفته بود هیچ ، زل زده بودم به یه نص*** :)



زایمان طبیعی بدنبال سزارین !...

ما را در سایت زایمان طبیعی بدنبال سزارین ! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 18 تاريخ: جمعه 7 آبان 1395 ساعت: 6:47

صفحه بندی